تبليغاتX
دامينه - 000

نه نه نه
 
اين هزار مرتبه گفتم

 نه
 
ديگر توان نمانده

 توانايي
در بند بند من
 
از تاب رفته است
 
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك
تاريك چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را
 
تكرار مي كند
 
گفتي
 
اميدهاست
 
در نا اميد بودن من
 
اما
 
اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
 
اين ابر تيره را سر باريدن
انسان به جاي آب
 
هرم سراب سوخته مي نوشد
گلهاي نو شكفته
 
اين لاله هاي سرخ
گل نيست
 
خون رسته ز خاك است
 
باور كن اعتماد
 
از قلبهاي كال
 
بار رحيل بسته
 
و مهرباني ما را
 
خشم و تنفر افزون
 
از ياد برده است
 
باورنمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است...

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/27ساعت 18:23 توسط دامینه |