تبليغاتX
دامينه

ناودان ها شر شر باران بی صبری ست

 

                                       آسمان بی حوصله, حجم هوا ابری ست

 

 

خیلی وقتا دلم خواست یه عروسک باشم.واسم فرقی نمیکرد که چه شکلی و چه جوری.فقط یه عروسک.یه عروسک که تمام دنیای یه بچه رو پر کنه.بی حرکت.بی نفس.بی زندگی.اما خوشبخت.

خیلی وقتا دلم خواست یه فرشته باشم.واسم فرقی نمیکرد کجا باشم و کارم چی باشه.فقط یه فرشته باشم با 2تا بال بزرگ.بالهایی که براش عرش و فرش نداشته باشه.مطیع.بی احساس.بی فکر اما رها.

خیلی وقت ها هم دلم خواست زمین باشم.برام مهم نبود که کثیف باشم و سرد.فقط یه تیکه زمین که هر وقت چشماشو باز میکنه چشم تو چشم خدا میشه.یه تیکه زمین که وقت بغض آسمون, پر از شراب ناب میشه.بی حرکت.خشک.سنگ اما مست.

خیلی وقت ها خواستم خیلی چیزا باشم و از شر خودم راحت شم اما...

اما با همه ی اینها , به اصرار خدا و انکار خلق خدا ,شدم انسان.پر از احساس.پر از فکر.پر از توانایی.پر از حرکت.اما ... زندگی همیشه خودشو ازم دریغ کرد و وقت اعتراض هم, یه تیکه از تفاله شو طرفم پرت کرد.با منت.نمیدونم خدا چرا اسممونو گذاشته اشرف مخلوقات.

یه روز از یه بنده ی خدا پرسیدم خدا چرا یه همچین امتحانی برای این انسان گذاشت و اونو از بهشت پرت کرد بیرون تا دنیارو آلوده کنه.اصلا چرا خدا یه دنیای دیگه غیر از بهشت به وجود آورد.مگه ما اشرف مخلوقاتش نیستیم؟چرا تبعیدمون کرد...

گفت:خدا بندشو میشناخت که این کارو کرد.میدونست اگر این کارو نکنه این بنده بهشت که هیچی ,کل دنیارو تسخیر میکنه و از چنگش در میاره.بعد خندید...

خیلی وقت ها هم خواستم برم به درک.دیده بودم خیلی ها خیلی های دیگه رو , نمیدونم حالا برای مسافرت یا چیز دیگه, میفرستادن به درک.چند روز پیش یه بلیط هم واسه من اومد.به مقصد درک.تو شکم برم یا نه....

 

حرف های ما هنوز نا تمام

                              تا نگاه می کنی

                                                 وقت رفتن است...

                                                                                                                                          ن.گ

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت 11:33 توسط دامینه |


انقدر تنها هستی

که بزرگیم را

معنا دهی؟

 

یا انقدر بزرگ

که تنهایی ام را

پَر دهی؟

 

برای من

معنای بزرگ تو

یا

پرواز تنهایی ام

کافیست

تا

عمری را از فکرش

پُر کنم ...!

ن.گ

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت 11:28 توسط دامینه |


سلام خدا.دلم برات تنگ شده بود.رفتم سرچ کردمت ببینم کجایی.

حالا فهمیدم اون وقتایی که صدات میکنم و تو جواب نمیدی کجایی.خدا جون چقدر آدم.دلم گرفت.غم و غصه ی خودم یادم رفت.خدا چرا؟من چیکار میتونم واسشون بکنم خدا؟خدا همه مثل من تورو صدا میکردن.راستشو بخوای خیلی حسودیم شد.اما میدونم نباید حسودیم بشه.خدا جون وقتی دیدیم که همه دارن صدات می کنن تعجبم گرفت.بعضی هاشون تورو گم کرده بودن.خدا برو پیششون.نزار تنها بمونن.غصه می خورن.خدا حاظرم از وقت خودم بدم به اونا.خدا جون اینجا چرا سیاهه؟همه ی اونایی هم که تورو صدات می کردن خونشونو سیاه درست کردن؟چرا؟من میخوام رنگشو عوض کنم.مثلا سبز.

خدا جون ماه رمضون نزدیکه.میخوام روزه بگیرم .خدا جون تورو به هرکی که دوس داری اندفه دیگه نزار مریض شم.من میخوام روزه هامو بگیرم.اما وقتی حالم بد میشه مامانی نمیزاره.راستی خدا جون.بابا امسال ماه رمضون پیش ما نیست.اولین باره که نیست.همیشه سحرا میومد نازم میداد بیدارم میکرد.اما امسال نیست.خدا جون هر جا هست مواظبش باش و نذار غصه بخوره.من بابایمو میسپرم به تو.خدا جونم دیگه وقتتو نمیگیرم.برو پیش بقیه.بوس

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت 10:42 توسط دامینه |


سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای          

 آهسته می تراود از ای غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام هنوز پشت شیشه هاست        

 دارم هوای گریه ،خدایا بهانه ای ...

 

بچگیم تو انتظار گذشت.تو انتظار یه آینده ی بزرگ. توانتظار بزرگ شدن و موندن.

دلم هوای کفش های به قول خودم تق تقی مامانم و کرده.لذت بزرگ شدن با اون کفش ها و بستن یه روسری و گرفتن یه کیف که قدش از من بلند تره و راه رفتن و صدای تق تق یه آدم بزرگ ...

 لذت سر و کله زدن با قاشق چنگال های یه وجبی  و غذا درست کردن واسه آقای خونه و در کردن خستگیش و تمرین یه زندگی بزرگ با دست های کوچیکم  هنوز تو وجودمه.هنوزم تو دلمه.

یادش بخیر...

چقدر با دقت این کارا رو میکردم تا مبادا چیزی از قلم بیفته و بزرگ شدنم کامل نباشه.

انجام دادن یا عالمه کار های بزرگ با وجود کوچیکم خیلی زود بزرگم کرد.

اما زندگی اونی نبود که واسش تمرین کردم

 الان که بزرگ شدم میبینم که دنیا انقدر بزرگ نیست که برای دیدنش منت کفش های مادرم رو میکشیدم تا ببینم اونورش چه جوریه.انقدر بزرگ نیست که واسش صدای آدم بزرگا رو در بیارم.

الان که بزرگ شدم میبینم که دنیا انقدر بزرگه که اگر حتی تمام کفش های مامانم و هم جمع کنم و همشونو با هم بپوشم،بازم دیده نمیشم.

الان میبینم که اگر تمام کاسه بشقابای دنیا رو هم جمع کنم و توشون غذا های رنگا رنگ درست کنم ،اگر تمام خونم مرتب باشه،اگر تمام چیزایی رو که تو کتابا خوندم و انجام بدم،اگه بهترین خانوم دنیا هم باشم،باز هم خستگی مرد خونه در نمیره.اصلا مردی نیست،خونه ای نیست.هیچی نیست.

الان که بزرگ شدم میبینم که با اون همه احتیاط،باز هم یه آدم بزرگ کامل نیستم.بازم یه عالمه کم دارم.

 الان فقط خستگی تو دلمه.تو وجودمه.خستگی با یه بچگی بیهوده....با یه انتظار مسخره.

اون موقع ها که بچه بودم،تمام روزهام به عشق بزرگ شدن میگذشت....

الان که بزرگ شدم،روزهامو با چی گول بزنم و دلشونو به چی خوش کنم؟

ای خدا...

با اون همه انکار مامان بابا،فقط به اصرار تو اومدم اینجا.حالا بیا و جمعم کن.بیا و یه چیزی بیار که گولشو بخورم.دیگه خسته شدم.

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت 8:47 توسط دامینه |


خدا جونم..........................................................................................................

.....................................................................................................................

.....................................................................................................................

 .........................  .فقط همین.شنیدی؟فقط همین.دوست دارم.مواظب خودت باش.

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت 17:26 توسط دامینه |


گفته بودی که تو تمام شعر ها.تو هستی.آخرین بار یادته؟یه جور قول.

"دل من را به چه خوش کردی ای یار قدیم ؟"

اما چرا.آهنگ شعر هایت تیره.و رنگشان.تلخ است؟

"به تو ؟!
ای شک بزرگ
ای تو که ساده ترین سادگی ام را بردی
به تو ای همه یاد ، همه خوب
دل من را به چه خوش ؟
به همین چند نوشته
به همین چند غروب
که تو پیشم بودی
و من هم عاشق تو ؟
دل من را به همین ؟"

نام گمشده را یادت هست؟من شعر هایم که من هست و من نیست؟توی آشنا؟به دنبال اویی که کو؟او کجاست؟در کنار دل تو؟...

"دل من چیست مگر !
غم دوری کم نیست
غم تو
و دگر چیست که باید بکشم
و دگر چیست که باید بپذیرم
که نیستی
و من هم پر از شرم
و از تو خالی
که تو می خواهی
که چرا ؟
و من از دور خوشم
مثل آواز دهل
و من از دور که باید ببوسم تو را
و من از نزدیکی تو ..."

من هستم.....بی آنکه باشم.وتو... بگذر.ای آشنا با تنم.ای غریبه با دلم..در این سکوت سنگین.فریادم را بشنو.می شنوی؟.پر از پژواک فریاد های توام.آه ای غریبه با دلم...

"حس خوبی نیست
حس اینکه باشی
مثل یک خاکی زشت
مثل یک هرزه گل زشت و پلید
که فقط ...
از دور سفیدی لذیذی دارد"

 تو دیر بازیست که از تنم گذشته ای .مثل یک خاکی زشت.مثل یک هرزه ی گل.مثل من؟که از دور سفیدی لذیذی دارد؟ ولی از نزدیک پر  از زرد  سیاه ....نه؟

"ولی من ...
ولی من خوبم ... من ...
من همینم ... پر عشق ...
من همینم
پر نور
پر حرف "

فریادم را بشنو.تا در زمان اندک ریاد.با دلم باشی.می توانی؟  

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/02ساعت 17:21 توسط دامینه |