تبليغاتX
دامينه

در آن دم که ستارگان دریافتند زندگی چیزی نیست جز سوسوی نور عشق در نگاه یک انسان.چه زیبا در دل شب سوسو می کنند.

و یادآور آن نگاه اند.

                         نگاه من

                                  نگاه تو

                                          نگاه ما...

"رییس بزرگ"

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/28ساعت 9:36 توسط دامینه |


 دیشب چشم افتاد به توپم.نگاه کردم دیدم قلقلیه .اما سرخ و سفید و آبی نبود.سیاه بود.زدمش زمین اما هوا نرفت. هیچ جا نرفت. از زانو هام بالا تر نیومد.چه برسه بره پیش خدا . من این توپ رو نداشتم.داشتم هم فرقی نمیکرد.مشقام هم هیچ وقت نمی نوشتم.دوست نداشتم.بابام بهم عیدی داد؟نه.فکر نکنم.اصلا نمیدونم از کجا آوردمش.نمیدونم کی بهم داد.اما میدونم عیدی نبود.بابامم نداد . این مهم نیست.مهم اینه که من یه توپ قلقلی دارم که سرخ و سفید و آبی نیست. بلدم نیست هیچ جا بره.

اون موقع اولین بار که دستم گرفتمش این شعرو براش خوندم.اون موقع نمیدیدم که توپم سیاهه.تو ذهنم تمام توپ ها سرخ و سفید و آبی بود.همشونو وقتی مینداختی بالا .میرفتن پیش خدا.اون موقع ها خدا خیلی نزدیک بود.فاصله ش قد یه توپ بود که سر خ و سفید و ابی هم بود. وقتی که واسش شعر می خوندم بابام هم پیشم بود.اون موقع فکر می کردم تمام توپ های دنیا رو باباها عیدی میدن.توپ های قلقلی که سرخ و... .

الان وقتی دستم میگیرمش فقط نگاهش می کنم.فکر می کنم.به این که چرا بین اون همه توپ سرخ و سفید و آبی.چرا توپ من سیاه شد.به این که  چرا خدا انقدر دور شده که توپم از جاش حتی تکون نمیخوره.چون فهمیده توپ من سیاهه انقدر دور شده؟یا چون توپ من خودش سیاهه نمیتونه برسه بهش.به این که چرا توپ منو بابام بهم عیدی نداد؟چون توپ من سرخ و سفید و آبی نبود؟الان بابام پیشم نیست.حتی اگر شعرم بخونم نمیاد...چرا؟چون توپم سیاهه؟

خب باشه.این که مهم نیست.مهم اینه که توپ من قلقلیه.چه فرقی میکنه که سرخ و سفید و آبی باشه یا سیاه.مهم اینه که توپه. مهم اینه که توپ من توپه.

توپ من مریضه.روز به روز داره لاغر تر میشه.اما چون سیاهه هیشکی درستش نمیکنه.آخه باید بهش پیوند بزنن تا خوب شه.هر جا میرم تیکه های رنگی هست.سرخ و سفید و آبی.هیچ جا سیاه نیست.بهش نمی خوره.من توپمو دوست دارم.برام مهم نیست که سیاهه.برام مهم نیست که دیگه جایی نمیره.همین که قلقلیه برم کافیه.میدونی کجا میتونم تیکه شو پیدا کنم؟

ن.گ

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/22ساعت 12:34 توسط دامینه |


برای گشنگی ات

خاطراتم را

به سیخ کشیدند

تو سیر شدی

من کباب شدم...!

ن.گ

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/05/21ساعت 20:56 توسط دامینه |


گفتم :

خسته ام

در کوچه ات

هوایم را داری؟

خندید

...

و صدای کهنه فروش با فریاد:

دماغ سوخته خریداریم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/10ساعت 19:13 توسط دامینه |


با کلی عشق اینجا رو ساختم.اولاش واسم غریب بود.مهم نبود.کم کم بهش وابسته شدم.آخرین نوشته مو با عشق تمام گذاشتم و با کلی ذوق رفتم.فرداش اومدم بهشون سر بزنم دیدم ۳ ماه از نوشته ام پرید.نیست.باورت میشه؟فکر می کردم نوشته ها دیگه نمیرن اما در کمال تعجب رفتن.چرا؟

دستو دلم نمیگیره دیگه چیزی بنویسم.من نوشته های خودمو می خوام. یکی برشون گردونه.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/06ساعت 17:37 توسط دامینه |