تبليغاتX
دامينه

یه جای آشنا از یه آشنا خوندم :

"احساس میکنم یک عطرم, با یه شیشه ی زشت که فقط باید بوییدش و به کسی نشونش نداد."

خندیدم. دیدم مدت هاست دارم نقش یک شیشه ی زشت با یک قطره عطر رو بازی میکنم .و هر روز منتظرم تا یکی از آخرین قطره ی وجودم وجودشو معطر کنه و بمیرم.انتظار کشنده ایه.تنها یک قطره فاصله دارم.و هر روز بیشتر از بیش میترسم .چقدر خود خواهن. توان گذشت از یه قطره ی کوچیک که حتی تا مقصد هم نمیتونه برسه و تو هوا گم میشه رو هم ندارن. زمانی که پر بودم ومیتونستن با یه قطره از من معطر بشن, شیره ی وجودمو کشیدن.اما الان میترسن تموم شم.خنده داره نه؟

خسته شدم.احساس میکنم باید بس باشه.میخوام آخرین قطره مو حراج بزنم

توجه                                                              توجه

یه شیشه ی زشت , یک قطره ی عطر با رایحه ی اشک

را با یک قیمت بسیار بسیار استثنایی به حراج گذاشته است

 از وجود های محترم خواهشمندم تا در صورت نیاز سریع تر

اقدام کنند.                                     با تشکر

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/28ساعت 20:57 توسط دامینه |


غمگینم چون هر بار

چون رنگ قلمم

سیاهم

و به سیاهی مینگرم

و آرزویم غرق شدن است

نه در دریا

که دریا پاک است

زیباست

و صد البته بی گناه

نیازم تباهی ست

نیازم آن نقطه ی دور است

که روزی صد بار پرسش گرانه خیره به آن مینگرم و

کسی حتی تلنگری به احساسم نمیزند

که تو را چه شده است

عاشق !؟....

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/26ساعت 12:19 توسط دامینه |


هرگز نخواستم

ننوشته ام

و صد البته نتوانسته ام

از سیاهی

     با سیاهی

          برای سیاهی

بنویسم

بگویم

و بخوانم

چه شد در این روزها

چه گذشت بر من.بر او...

اویی که او بود و من شد و ما شدیم و بعد تنها !

سیاهه و ظلمت

تاریکی و فقط و فقط نفرین !

بوی مرگ میداد عشق او

گویی گمشده اش را یافت

و پیدایش را گم کرد

 

چه کرد

چه شد

چه خواست

و چگونه رقصید بر بالین پر از غم من !

هزاران چرا و اما در ذهنم دوید

به چشمانم رسید

و از لبانم گریخت

نوشتن به گونه ای نو

به سفارش یک دوست !

نوشتن به طرزی عجیب برای خالی شدن غم

رخوت

و شاید سیاهی.

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/12/26ساعت 12:13 توسط دامینه |


حال من خوب است

حال باران

حال سایه

حال سکوت

شب

خلوت

حال همه ی ما خوب است

حال پرندگان سبز خانه مان نیز خوب است

اما تو باور مکن!

"نرگس"

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/22ساعت 18:58 توسط دامینه |


از تو

دورم

خیلی زیاد

مثلا

از اینجا

تا خانه ی خدا

کاش خدا در طبقه ی بالای خانه ی ما می نشست

حتی

بدون پیش قسط و اجاره

"نرگس"

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/22ساعت 18:53 توسط دامینه |


من خود را با عشق ورزیدن به بسی چیزهای دلپسند فرسودم.  "آندره ژید"

یه حال عجیبی تمام دلمو پُر کرده .نه .اونی نیست که تو فکر میکنی.من عاشق نیستم.یه حالِ گُنگ.

کلافه کننده.یه حال که خیلی وقته گاه و بی گاه  میاد سراغم و تمام وجودمو پُر میکنه و میره و من

میمونم با یه وجود پُر.سنگین.سنگین از یه حالِ نا معلوم.اول اولا وقتی اینجوری میشدم یه سوراخ توی

دلم درست میکردم و تمامشو از دلم خالی میکردم.اما هی اون حالِ بزرگتر شُد و سوراخهای دلِ منم

بزرگتر شُد.الان دیگه نمیتونم این کارو بکنم چون دیگه جایی نمونده.الان  میمونم تا خودش ته نشین

بشه و بره. اونم بعد از یه مدت میره.اما رسوبش میمونه.دارم تبدیل به رسوب میشم.دارم سنگ میشم.

از غصه خندم میگیره.به نظر شما کی یه آدم سنگی رو دوست داره؟   "نرگس

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02ساعت 12:15 توسط دامینه |


پروانه دلم هر دَم
به پنجره اتاق, دلتنگی ام می زند بی تاب.
و اتاق
هر دَم
تنگتر
می شود.

 

با سنگ, دلتنگی در سينه
می نشينم
و پروانه ام را نوازش می دهم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02ساعت 11:38 توسط دامینه |


سلام.ازم خواستن معنی "دامینه"رو تو وبلاگم بنویسم.دامینه یعنی جاری شده از کوه.خیلی از این اسم خوشم میاد چون همیشه در حرکته.هیچوقت یه جا جمع نمیشه .پس هیچوقتم گندیده نمیشه.رها.آزاد 

هیچوقت بر نمیگرده.هیچوقت پشیمون نمیشه.هیچوقت شک نمیکنه.فقط میره.میه تا برسه.برسه به آرزوهاش.بعد آروم میگیره.میمیره.به همین سختی و راحتی.زندگیش تموم میشه.با آرزوش.خیلی لذت بخشه آدم در آغوش آرزوش.با دست های آرزوش و با نگاه اون بمیره . امید وارم منم در آغوش آرزوم بمیرم.هر چند تو دل من هیچ آرزویی موج نمیزنه.این یعنی اینکه من الانم مردم ولی هستم.سعی میکنم وقتی چشمام بسته بشه که چشمهای آرزوم نگاهش کنه.من تا اون روز هستم.به امید اون روز.....

{نرگس}

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/01ساعت 14:0 توسط دامینه |


میدونی خستگی چیه؟

یه کلمه ست.پنج تا حرف داره. سه بخشه . نمی دونم چی بگم.بلد نیستم علمی حرف بزنم.دلم بهم میگه خستگی غمه.خستگی سکوته.خستگی مرگه.خستگی بغضه.خستگی اشکه.دلم بهم میگه خستگی یه جاییه آخر دنیا.تاریک.من از تاریکی میترسم.دلم بهم میگه خستگی یه آسمونه که آفتابش باهاش قهره.دلم بهم میگه خسته ام.خیلی. خیلی یعنی چقدر؟میدونی؟خیلی قدر نداره.خیلی اصلا هیچی نداره.خیلی یعنی آخر.آخر همه چیز.آخر غم .سکوت.مرگ.بغض.اشک.دنیا.آسمون و...

من خیلی خسته ام.اندازه ی تموم آخرای دنیا.علم بهش چی میگه؟کتاب بهش چی میگه؟تو بهش چی میگی؟من بهش میگم...

هنوز براش اسم نذاشتم.

میخوام برات اعتراف کنم.میخوام بگم که چقدر دلم برای دلم میسوزه

میخوام بهت بگم که از شب چقدر متنفرم.میخوام بگم که آب بارونم کم شده.میخوام بگم که ابر چشام سیاه سیاهه.میخوام بگم که چقدر بلند میخندم.میخوام بگم که هر روز یه چیز قلبمو میدزدن.میخوام بگم که دنبال یه قلب صاف میگردم.آخه قلبم شکسته.کار نمی کنه.منو جا میزاره.میخوام بگم که انقدر دنبال یه جفت گوش گشتم پاهام تاول زده.میخوام بگم که چقدر دلتنگ یه شونه ام .یه شونه که بهم پناه بده.میخوام بگم که چقدر محتاج یه دستم که اشک چشامو پاک کنه.میخوام بگم که کم آوردم.شماها بهش چی میگین؟من هیچی بهش نمیگم.

چقدر دلم هوس یه بستنی وانیلی پر از شکلات و اسمارتیز کرده   {نرگس}

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/01ساعت 11:37 توسط دامینه |