چه تنهایی !
چرا مغموم و شوریده؟ چقدر دلتنگ و شیدایی. سکوت و ناله ای سنگین صدایی مبهم و غمگین یکی آهسته آمد گفت:چه دنیایی! بدون ریزش اشکی به روی چهره ی زردم میان هق هق دردم به او گفتم چه پرسش های بی جایی! زمانی که برایم عشق رویا بود درون سینه ام پاکی هویدا بود به سویم آمدی گفتی بخوان با من و روزی که برایم عشق دنیا بود و اندوه گناهی سخت پیدا بود توخواندی رفتنی را که پر از دنیای تنها بود چه پرسش های بی جایی چه دنیایی...!
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/28ساعت 11:51 توسط دامینه |
به نام دوست كه هر چه داريم از اوست
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/24ساعت 0:24 توسط دامینه |