چرا همیشه هر وقت خواستم یه قدم رو به روشنایی بردارم،یه اتفاق میفته که تا فرسنگ ها بعدم رو سیاه میکنه. خدایا،اگه میخوای منو همینجوری تو این ظلمت نگه داری بهم بگو.بگو و نزار انقدر با امید این قدم ها رو بر دارم.حداقل نزار انقدر مطمئن امید داشته باشم. خدا تو کجایی؟خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... میشنوی؟کجایی ؟خسته شدم.میفهمی؟ سالهاست که دارم با غوره ها کلنجار میم اما حلوا نمیشه.کو پس؟تو قول چی رو به بنده هات میدی؟ لعنت به این بنده ها. میخوام داد بزنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننم. خسته اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا سبک نمیششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششم آخ ......
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت 11:50 توسط دامینه |
دل وحشت زده در سينه من مي لرزيد ...
دست من ضربه به ديوار زندان كوبيد
آي همسايه زنداني من
ضربه دست مرا پاسخ گوي ...
ضربه دست مرا پاسخ نيست !
تا به كي بايد تنها تنها
وندر اين زندان زيست
ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم
پاسخي نشنيدم
سال ها رفت كه من
كرده ام با غم تنهايي خو
ديگر از پاسخ خود نوميدم
راستي هان
چه صدايي آمد ؟
ضربه اي كوفت به ديواره زندان دستي ؟
ضربه مي كوبد همسايه زنداني من
پاسخي مي جويد
ديده را مي بندم
در دل از وحشت تنهايي او مي خندم
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17ساعت 14:18 توسط دامینه |
دلتنگم. آنقدر که میتوانم کل دنیا را سیاه پوش کنم. میتوانم چشمان تو را غمناک و نمناک کنم. میتوانم ساحل آرام و آبی دلت را،پر از ابر های سیاه و طوفانی کنم. میتوانم بنشانمت کنج اتاقی پر از بی تابی و در تاریکی مطلق رهایت کنم. میتوانم همه را پریشان کنم.آشفته کنم.بسوزانم.خاکستر کنم. من میتوانم تمام دنیا را بارانی کنم. ببارانم؟ اما ... باز هم بنشینم و دلتنگی ام را،با نفس های سردم،بی صدا،تسکین دهم؟ ... خسته ام از این نقطه ها این روز ها، نفس هم تنگ شده .
+ نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت 21:1 توسط دامینه |
شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد باغبان کرده فراموش که سیبی دارد باز از زردی پاییز نصیبی دارد
غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر
خاک کم اب شده مثل کویری تشنه
سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد
در دل باغ چه رازیست که در فصل بهار
+ نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت 23:14 توسط دامینه |

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/27ساعت 18:29 توسط دامینه |
نه نه نه نه توانايي
اين هزار مرتبه گفتم
ديگر توان نمانده
در بند بند من
از تاب رفته است
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك
تاريك چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را
تكرار مي كند
گفتي
اميدهاست
در نا اميد بودن من
اما
اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
اين ابر تيره را سر باريدن
انسان به جاي آب
هرم سراب سوخته مي نوشد
گلهاي نو شكفته
اين لاله هاي سرخ
گل نيست
خون رسته ز خاك است
باور كن اعتماد
از قلبهاي كال
بار رحيل بسته
و مهرباني ما را
خشم و تنفر افزون
از ياد برده است
باورنمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است...
+ نوشته شده در شنبه 1387/07/27ساعت 18:23 توسط دامینه |

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/24ساعت 11:9 توسط دامینه |
دوسش داشتم. با شعرهاش فال زندگیمو میگرفتم.انقدر توی بیت هاش دنبال حرفهام گشتم که دنیام و توش گم کردم.پیداش نکردم.دنیام تو دنیاش گم شد.انقدر گشتم که خودشم گم شد. بی دنیا راه رفتم.مثل یه شیشه ی خالی.دنیا رو گشتم .چقدر دنیا... بعضی دنیاها برام خیلی کوچیک بود.پَُرم نمیکرد.بعضی دنیاها خیلی بزرگ بود.باید تیکه تیکه ش میکردم تا اندازم میشد.بعضی دنیا ها خوب بودن.اندازه اما مغرور.میخواستن خوارم کنن.بیچارها نمی دونستن منِِِِِِِِ بی دنیا چیزی براشون ندارم.بعضی دنیاها خیلی مهربون بودن.به زور میخواستن چند تا دنیا یدکی بهم بدن.بعضی دنیاها ترسو بودن.ازم فرار میکردن.بعضی ها هم کاملا خوب بودن اما دنیای من نبودن. گشتم وگشتم تا تَرَک خوردم.ترسیدم.دوست داشتم برگردم و بی دنیا بسازم.میخواستم دوباره یه دنیا بسازم.می خواستم برگردم .از کدوم ور اومدم؟کدوم ور برم؟راه کو؟گم شدم.توی دنیا ها گم شدم.دنیا ها گمم کردن.گفتم چشمامو میبندمو با دلم راهو پیدا میکنم.بستمو رفتم.رفتم .احساس میکردم دارم سبک میشم .احساس میکردم داره ازم کم میشه.رفتم.چقدر سیاه.چقدر تاریکی.یادم اومد از تاریکی میترسم.واستادمو چشمامو باز کردم.چقدر دنیا دور و برمه. من نیستم.کجام؟چی شدم؟کجا موندم؟موندم؟برگشتم.چقدر خورده شیشه.اینا منم؟منم.ای وای.هر دنیایی داره یه تیکه ازم بر میداره.بدید.پس بدید.من میخوام دنیا بسازم.شما که دنیا دارید. هر چی گشتم فقط تونستم چند تا تیکه از خودمو جمع کنم.کم بودم.چیکار کنم؟دیدم چشمام هست.گریه کردم.چقدر اشک توی چشام بود! دنیاها تعجب کردن.انگار تا حالا اشک ندیده بودن.فکر کنم دلشون برام سوخت.یکی یکی تیکه هامو پس آوردن.آوردن و رفتم.موندم.حالا چیکار کنم؟چه جوری سر همشون کنم؟گفتم من که میخواستم دنیا بسازم این که کاری نداره.ساختم.تیکه هارو گزاشتم کنار هم .کم کم شکل گرفت.داشت شبیه خودم میشد.تموم شد.ولی چرا کمم؟وای نیست.دلم نیست .کو؟گشتم...گشتم...گشتم...نیست.چیکار کنم؟با چی پرش کنم؟کجا رفت؟. اومد.همون بود.همون دنیای مغرور.خندید.گفت دیدی یه چیز داشتی نمیدادی؟ موندم...موندم...موندم...جاش خیلی خالی بود.ازش باد رد میشد سردم بود.موندم...بارون اومد.چکه کردم.پر آب شدم.آب بارون.آفتاب شد.هنوز خیسم.پُرم.داشتم گریه میکردم تا آب بارون رو خالی کنم که چشم خورد به یه تیکه سنگ...سنگ؟چقدر شبیه دله.موندم.گفتم بعد عوضش میکنم.فقط سوراخمو پُر میکنم.وقتی دنیامو ساختم عوضش میکنم.برش داشتم.بزارم؟ میزارم.انگار یکی اونو برای من بُرش داده.اندازه ی اندازه پُر پُر شدم.حالا میتونم برگردم.دویدم.دویدم تا رسیدم. آشنا بود.ولی هیچ احساسی بهش نداشتم.چرا؟گفتم مهم نیست.دنیامو میسازم. ساختم.ولی سخت.چرا؟مهم نیست.من میسازم.ساختم.اینا کین؟چرا منو منت میکنن؟چرا به پام میفتن؟مهم نیست.من میسازم. چرا اون گریه میکنه؟چرا نمیفهمم؟مهم نیست.من میسازم.ا ینا چیه؟خاطرست؟اینارو کجا بزارم؟بریزم دور؟نه ول کن.میزارم همون گوشه موشه ها.من فقط میسازم..... تموم شد.دنیا مو ساختم.... وای.دیدی چی شد؟دلمو عوض نکردم.مهم نیست.من حالا دنیا دارم.بزار باشه. ولی اون سنگه.خُب باشه مهم نیست.من دنیا دارم. بزار باشه. آخه .... بزار باشه. باشه چقدر دنیا دورمه.خوبه.من از همشون سر ترم.خوبه.همه یه جوری نگاهم میکنن؟.من از همشون سر ترم.چرا منو میبینن پچ پچ میکنن؟من از همشون سر ترم. این شعر چقدر آشناست: طنز تلخیست به خود تهمت هستی بستن آنکه خندید چرا؟... آنکه نخندید چرا؟...
گفتم اون چیز نیست.دله.گفت خوبه من نداشتم.شد مال من.گفتم نه.من ندارم.پس من چی؟گفت تو مهم نیستی.تو که دنیا نداری پس اصلا نیستی.رفت.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/24ساعت 11:5 توسط دامینه |

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/22ساعت 12:6 توسط دامینه |
محرومم نکن از ترکیدن بغض بارانت آسمانِ اینجا باریدن بلد نیست !
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/22ساعت 11:27 توسط دامینه |